تبليغاتX
فصل سرخ مهتاب
آمده ام با کوله باری از اندوه

بادردی از غرور و عشق

آه که دلم بهانه میگیرد

 بسان کودکی که برای شیر گریه سر میدهد

عقل فرمان میدهد که خفه اش کن

اما دستانم جرات فشردن گلوی نازک دل را ندارد

چاره ای نیست وباید بازگشت به عشق

پاهای خسته ام دوباره جان میگیرد

باز میگردم واکنون قدر عشق را میدانم

دیگر حاضر به بازی مغرورانه نیستم

وبا سادگی عشق را می جویم

تا یار نیز ببازی غرور تن ندهد

وعشق را باتمام وجود تا جاودانگی به آغوش میکشم!!!

.راستی که اگر عشق نبود همه ما گم بودیم در تنهایی خویش؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:25  توسط حسین | 
هزار تير زدم بدنيا كه هلاكش كنم

تركش زتير خالي گشت

ولي هنوز دنيا در رقص است

وه كه اين عروس ابليس

چون سگست هفت جان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:25  توسط حسین | 
یکی دید دردخمه مردی خمار

بدو گفت دراینجا داری چه کار

بگفتا چو بینم تورا ناتوان

بترسم ز دردت کنی انتحار

خمار گفت دردم بود بیکران

عجب فکرت ایدوست کند خوب کار

مخدرحاضر٬ اجل منتظر

بفرما که با هم کنیم زهر مار

(تقی) مات ومبهوت سر انگشت جوید

به حیرت زافکار اهل خمار

که گر خود بدانند سرانجام چیست؟

چرا پس برآنند تا انتحار

                              (از دوست)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 21:30  توسط حسین | 
نسیم عشق نوازشگر دل یاران شد

نصیب من اما ازعشق طوفان شد

یاران همه وصل یار سوی چمن

دل من نیز ازهجر سوی جنون شد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 13:43  توسط حسین | 
مرا از لعل تو بوسي تمام است

حلالم كن كه آن نيزم حرام است

                                      (نظامي)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 0:34  توسط حسین | 
خواهمت گفتن از غم وسوز گداز

تا که دردم را شوی تو چاره ساز

اما چکنم که دل شرم دارد بسی

از حرامهای حلال کرده ازروی نیاز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 23:33  توسط حسین | 
درملک ما زندگی شکل غریبی دارد

شیوه بی منطق و رسم عجیبی دارد

گویند ملایان زیبا را نبین وبا زید منشین

می ننوش ودل نبند وروی زیبا رامبین

رطب میخورندو منع رطب میکنند

به همچون من مسکین دعوای شرب میکنند

دختران را تازیانه میزنند بهر قرار

پسران راحبس کنند از بهر یار

آدم حیران ماند در منطق این ناخلفان

این نوش خوران نیش نشان

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 23:29  توسط حسین | 
وه که این شب بادل عاشق چه بازیها کند

ماه خود را در رخ دلبر ببازی جا کند

اخترانش گیس یار را مرکب اغوا کند

با سکوتش عقد یاران تاسحر امضا کند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 19:16  توسط حسین | 
درين درگه كه گه گه كه كه كه كه شود ناگه

به امروزت مشو غره كه از فردا نيي آگه
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 23:43  توسط حسین | 
گیج ومنگ ٬راکد وخسته گذشت روزها را بنظاره نشسته ام.

غم غربت خانه دلم را بی هیچ پرداختی به کرایه برده است.

گفته بودند:اگرعشق بیاید به دلت٬از دست خواهی رفت.

ولی گوشهایم کر شده بود وچشمانم غرق بود درتماشاگه وصل.

دلم آنقدر خرفت شده بود٬که عقل را کشت بضرب بوسه برلعل سلیس.

مدتی را بوصال سرکردم٬فارغ از هجر ودریغ.

غرق بودم در گوهر یار٬میتنیدم در برش با شور وحال.

ناگهان ابر جدایی سررسید ومرا جدا کرد از براو.

ایام میگذشت با درد فراق٬تاکه او رفت که رفت.

حال من دلخسته وآواره به صحرای جنون.

مانده ام با دل زارم چه کنم؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:37  توسط حسین | 
گفتی شتاب رفتن من ازبرای توست

آهسته تر برو دلم زیر پای توست

..

عشق آن نیست که نگاهی بنگاهی برسد

عشق آنست که دلی تا به خدایی برسد

در نگاه عشق دل بی پروا شود بهر هوس

در دل عاشق ولی دیده نبیند خار وخس

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 1:9  توسط حسین | 
بابا ما یه غلطی کردیم یه خورده چیزای رنگی نوشتیم.

ما گفتیم پسره چیز میخواد نگفتیم که چی.

حالا ..اومده میگه از تو انتظار نداشتم که....

عجب گیری کردیم ما٬نمیتونیم تو بلاگفا هم راحت باشیم.

همش تقصیره رفیق نا بابه دیگه ٬من ساده رو بگو؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 23:57  توسط حسین | 
خیلی بده ماآدما تنها بفکر جاده ایم

مسافروکنار راه با خستگیهاش میذاریم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 21:55  توسط حسین | 
من یه عمر گفتم نه

ولی دیشب تا حالا گیر پسر خاله ام افتادم اونم یه ریز میگه چیز میخوام.

براش ماهواره رو روشن میکنم دوباره میگه چیز.براش کانال فضای پلاتینی میذارم دوباره میگه

چیز.تا بالاخره فهمیدم که اون اصل جنس رو میخواد.

حالا من موندم چکنم. خواستم ملا بشم حالا باید سراغ چیز رو بگیرم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 17:10  توسط حسین | 
لذتیست لذت عشق کان را وصف نباشد

گر چه عاقبت تو زعشق حذف باشد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 15:11  توسط حسین | 
مانده اماندر فهم این عقل نگون

عقل دل پس زنه رو به جنون

هردمی گیری دهد بر دل سه پیچ

که به عشق در رقص مشو در خود بپیچ

عقل گوید عشق نسیمی گذراست

دل ولی گوید عشق لحنش خوش نواست

مانده ام اندر میان عقل ودل

حرف عقل باور کنم یا قتل دل

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 14:40  توسط حسین | 
شیعه بی شرع که گویند ماییم

مظهر دوز وکلک٬ غرق هوسها ماییم

همه روز غرق هوسبازی ومست

فاتح قلب دنی دنیه پست

چو محرم برسد خاک بسر واویلا

که شهید شد حسین(ع) پادشه کربوبلا

روز بعدش به ره خویش پی بوالهوسی

غافل از فهم چنین واقعه مندرسی

../

به امید روزی که من بفهمم و همه مردم این خاک عزیز؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 0:4  توسط حسین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 17:47  توسط حسین | 
دل من غصه داره شما دلاتون چه جوره

دل من هوا می خواد دل شما چی می جوره

دل من تاب وتحمل نداره سکوتو هیچ دوس نداره

خسته شده عشق می خواد٬ولیکن جرات گفتنه نداره

شمام دلاتون نکنه مثل دل خود منه

سکوت وتنهاییتونو داره تحمل می کنه

اگه چنینه حالتون وای به حال قلبامون

...

ما جوونای ایرونی خیلی باحالیم مگه نه:

 وقتی که عاشق میشیم رو درودیوار ودرخت اسمامونو جا میذاریم٬

شعرای عشقی میخونیم بهم دیگه نامه میدیم.سکوتو هیچ دوس ندارم

حرفای رنگی میزنیم٬به باغ وگلدون وگلا که میرسیم گل می چینیم

به هم دیگه هدیه میدیم.میون کوچه های تنگ باهم میریم ٬ولومیشیم

گم میشیم وساعتی بعد تو پاسگاه ها پیدا میشیم. بابا میاد آزاد میشیم

این باز توی یه پارک زیر درخت ولو میشیم.

همین که از خواب پا مشیم دنبال یار سر قرار دوباره دیوونه مشیم

ولو میشیم٬راهی صحرای جنون مسافر دریا میشیم.

اما یهو بادی میاد٬ورق یهوعوض میشه تازه شروع رنج ودرد به

شهر زرد دل میشه.باهمه دعوا میکنیم٬عالمو رسوا میکنیم.

بازم رو دیوار ودرخت٬ایندفه نیزه توی قلب٬کاسهء خونی پایینش.

میریم یه دفتر میخریم با یه خودکار سیاه٬تمام برگاشو پرازشعر

جدایی میکنیم.آه میکشیم٬ناله وافغان میکنیم.هرچی گل شقایق

بی پروپرپرمیکنیم.جواب سلامو نمیدیم٬به آدما راه نمیدیم.

کنار حوض توی حیاط همش یه جا زل میزنیم یا به تن درخت

باغ تکیه ی بیجا میزنیم تا روزامون گذر کنه.

اما یهو حس میکنی بازم داره یه باد میادکه عشقی با خود میاره

ما هم دودستی میگیریم .دوباره دیوونه میشیم .بازم روزا توکوچه ها

شبا کنار باجه ها گوشی بدست خنده به لب:سلام عزیزم رسیدی.

بعدش غزلخون وردیف میریم تا فردا برسه .

...

...وعشق نیازیست که ما برهم داریم.

ع ع ع ع ع ع ع ع ع  ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ش ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق  ق ق

یار وفادار نیست آنکه با عشوه آید بمیان

بسان پونه ومارست وفا با خوبرویان

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 11:29  توسط حسین | 
ماشين عشقم پنچر ومن بي زاپاس

اتاق نشيمنم خراب ومن آس وپاس

پس كي زندگي بكام من ناكام شود؟

آنگاه كه در خاك دلم آرام شود

..

در وصف زنان بد:

درعجبم كه خدا زن زچه رو خلق كرد

وزخلقتش جان مرد را درحلق كرد

زيادت گل را اي خداي مهربان

صنع به گاو ميكردي يا اسب وخران

تقديم به هر چي زن نق نقو

../

زدنيا واهلش حذر كن٬كه زند ريشه به آزمون تبر!!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 23:37  توسط حسین | 
قلم را ندانم چه کرد درد اشتیاق

که از عشق نویسدوگاهی فراق

.. 

ضجه زینب زچیست عاشورا که نیست؟

خود حسین پر غم تر است کربلای او زچیست؟

از چه رو در پیچش است قلب حسن سم به انگورش که نیست؟

مانده است تا رمضان یا علی تارکت نالان زچیست؟

ای خدیجه قبر تو لرزان چرا محشر که نیست؟

یا رسول الله ملائک  از چه رو پر گریه اند امتت نالان زچیست؟

 ....

ملک الموت بیامدپراز لرز وغمگین

وچه سوزناک بگفت بر مه دین

یا بتول تاعلی نیست بیا تا برویم

تا حسن نیست حسین نیست بیا تابرویم

ملک الموت که گفت دل زهرا پرغم شد

دل اوازسفر بی حسنین ماتم شد

فاطمه رفت وعلی تنهاشد

حسنین آه کش وزینب مابیمار شد

فاطمه رفت ودلا پر خون شد

آسمان بس که گریست مجنون شد

فاطمه رفت وفرات آب خوش از دجله نخورد

فاطمه رفت و دل شیعه به غم وصله بخورد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 20:48  توسط حسین | 
آب را گل نکنیم.

شاید این آب روان ٬میرود

پای سپیداری٬تا فرو شوید اندوه دلی.

..

کودکان احساس جای بازی اینجاست.

مهربانی هست٬سیب هست٬ایمان هست.

تا شقایق هست٬جان باید کند.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:23  توسط حسین | 
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

آخ بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

...

لذت اولین عشق

در راه مدرسه یا ... نگا هت به نگاهی گره میخورد و عشق آغاز میشود.

از هر راه ممکن سر راهش سبز میشوی تا تسلیم عشقت شود. 

نادانی وهنوز نمی دانی چرا با دیدنش بدنت گرم میشود.وقتی دیگران

مگویند برق عجیبی در چشمانت موج میزند حالیت نمیشه.

دوری از او مساوی با افکار پریشان ومدام در پی راهی برای دیدار.

غافل از همه چیز نا مه بدست نا اهلان میدهی که در مدرسه بدستش

بدهند.اورا تشویق به فرار از مدرسه میکنی وخودت را.

در جاهای خلوت قرار میگذاری ودربدر دنبال یک خانه خالی به دوستان

رو می اندازی و از این به بعد میشی نگهبان خانه های خالی اقوام

بسفر رفته واز فرصت آمدنش از مدرسه به خانه استفاده میکنی و

به با با ش میگه ماشین نبود و...

غرق در لذت روز های وصلی که نا گهان یه سره خر از راه میرسه

ومیشه خواستگار طرف که مساویست با رد شدن در مدرسه٬

افسردگی ٬ یا مثل بعضیها اعتیاد و به آخر خط رسیدن تا آنجا که

از خواب بیدار میشی میبینی بجای اینها فقط باید یه دفتر خاطرات

بخری و بنویسی در آن از دوران طلایی اولین عشق.

.......

مسلما هر کس خاطرات بسیاری از عشق اولش داره منم مختصر

مینویسم از اولین عشق:

زمان ما کمیته بود که خیلی ها مدونن چه کوفتی بود.

از شانس بد ما هم بابای زید ما جناب سروان کمیته ما هم که

داغ بودیم به راحتی هی تو کوچه پس کوچه ها٬ تا یه روز یکی

از مامورا ما رو با هم گرفت و پیله که چه نسبتی با هم دارین

هر چی دروغ گفتیم کار ساز نشد و به زور کتابامونو گرفت تا

چشمش افتاد به فامیل گوگولی چک ولگد بود که می خوردم.

خلاصه به جناب سروان رسیدو من بد بخت تو کمیته مهمان

ویژه با صبحانه و نهار وشام مفصل.اونا که خوردن درک میکنن.

امیدوارم شما خاطرات خوشی داشته باشید.من که بعد از ۱۲

سال هنوز میخندم.(البته بعد از گریه ها )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 21:55  توسط حسین | 
در اینجا گلچینی از نوشته های زیبارا که دوست دارم  مینویسم:

این نکته نوشته ایم بر دفترعشق

سر دوست ندارد آنکه دارد سر عشق

......

عاشق نبود هر آنکه با جان باشد

جان را چه محل بود چو جانان باشد؟

.....

یک سجده بس قبول در کبریا شوی

گر کبر را بمانی وترک ریا کنی

.....

مست باش ومخروش.گرم باش و مجوش.شکسته باش وخاموش.

که سبوی درست را بدست برندوشکسته را بدوش.

.....

از آسمان تاج میبارد  اما به سر آنکس که سر فرود می آرد.

الهی! از بوده نالم یااز نبوده؟از بوده محالست وازنابوده بیهوده!

                                                (انصاری)

الهی به مستان میخانه ات        به عقل آفرینان دیوانه ات

به دردی کش لجه کبریا            که آمد به شانش فرود انما

بنور دل صبح خیزان عشق        زشادی به انده گریزان عشق

                                                               (ارتیمانی)

محتسب مستی به ره دیدوگریبانش گرفت

مست گفت ای دوست این پیراهنست افسار نیست

گفت میباید تورا تا خانه قاضی برم

گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت دیناری بده پنهان وخودرا برهان

گفت کار شرع کار درهم ودینار نیست

گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه

گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست

                                                       (اعتصامی)

ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه

ما کجاییم درین بحر تفکر تو کجایی

عشق ودرویشی وانگشت نمایی وملامت

همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی

حلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیبان

این توانم که بیایم سر کویت به گدایی

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

                                            (سعدی)

عجب مدار که نامرد مردی آموزد

ازآن خجسته رسوم وازآن خجسته سیر

بچندگاه دهد بوی عنبر آن جامه

که چندروزه بماند نهاده با عنبر

دلی که رامش جوید نیابد آن دانش

سری که بالش جوید نیابد او افسر

ز زود خفتن واز دیر برخاستن هرگز

نه ملک یابد مرد ونه بر ملوک ظفر

                                    (عنصری)

گر به سخن درآورم مرغ سخن سرای را

ازغم عشق سر دهی گریه ی های های را

درس ادیب ار بود زمزمه ی محبتی

جمعه به مکتب آورد طفل گریز پای را

                                    (نظیری نیشابوری)

گر کام دل از زمانه تصویر کنی            

بی فایده خود را زغمان پیر کنی

گیرم که زدشمن گله آری بر دوست

چون دوست جفا کند چه تدبیر کنی

.....

گویند مرو درپی آن سرو بلند

انگشت نمای خلق بودن تا چند؟

بی فایده پندم مده ای دانشمند!

من چون نروم؟که می برندم به کمند

                                       (سعدی)

درین دایره هر که نیست دلش زنده بعشق

برو نمرده بفتوای من نماز کنید

....

من وانکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا اینقدرم عقل و کفایت باشد

زاهد وعجب ونماز ومن ومستی ونیاز

تا خود اورا ز میان با که عنایت باشد

....

بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام ونشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

درآن هوس که شود آن نگار رام ونشد

 

.......

باشد که مقبول افتد و....

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 23:56  توسط حسین |