![]() |
![]() |
|
|
در باران دوستی ها چتر محبت باش
قصه خواستن که شد٬هم صحبت باش باد جدایی که وزیدن گرفت٬رنگ غربت باش یار بیمار شد به عشق تو شکل شربت باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:40 توسط حسین |
|
|
در سحر هیچ خبری از دل بی تاب نبود
چشم هیچ عاشقی گرم وپر ازآب نبود خبر از مستی وآوازنبود شاهدی بهر من وراز نبود نه عزیزی نگران دست به دعا نه دلی تشنه بدیدارخدا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 16:55 توسط حسین |
|
|
یکی از همین روزا میرم از شهر شما
میرم آنجا که خداست نه گل روی شما میروم به دشت عشق واحساس عجیب شایدم شهر اساطیر غریب میرم آن شهر که نه آدم داشته نه حوا میروم تا طپش قلب گل ونبض گیاه میروم شهر به شهر تا برسم شهر خدا برسم شهر کلاغی که رسید خانه به منوال شما
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 1:33 توسط حسین |
|
|
اصل را رها کردیم ودنبالیم به فرع
هر خلافی را بخواهیم جا دهیم درطرح شرع هم خدا رابنده ایم٬ هم پیروییم ابلیس وجهل هم بدنیا عاشقیم هم درعذابیم ما زشرع |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 0:6 توسط حسین |
|
|
عاشقم اما نه عاشق بر تن وسیمای یار
عاشقم بر شیوه طنازی وگرمای یار عاشقم من عاشق مهر ووفا عاشقم من عاشق لطف وصفا
.. گر عشق من از پرده عیان شد عجبی نیست
پوشیدن این آتش سوزنده محالست (حافظ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 0:28 توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:17 توسط حسین |
|
|
نه مومنم نه کافرم خسته زدین ومنطقم
خسته زافسوس ودریغ خسته ازین دقایقم نه شوق سر سپردنست نه آرزوی مردنست به برزخم چنان دچار که گویی محشر منست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 0:54 توسط حسین |
|
|
دانی از چه رو خاک را آوردند پدید
ازبرای دفن کینه٬شایدم رشک پلید کینه هایت را بخاکی کن نهان تا برویاند بجایش گل بقانون سعید |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 11:34 توسط حسین |
|
|
دردیاری که درآن نیست کسی یار کسی
یا رب که نیفتد به کسی کار کسی تا توانی سایه دیوار خود را بیش کن تا نگردی سایه جوی ٬پای دیوارکسی |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 11:34 توسط حسین |
|
|
ذلم یه شب وقت دعا زسینه ام ربوده شد
رفت به دیار بیدلان تنم دوباره بیوه شد عقل پر از زرق وریا خواست که همسفر شود صاعقه ای بدو زد وعقل هم تنیده شد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 12:26 توسط حسین |
|
|
با نگاهی دل بدام افتاد ومن گشتم فنا
هر چه من کردم تقلا بی ثمر بود در بقا شاهدم چشمان مست ونرگس آن دلبرست ورنه من عمری حذر کردم زعشق وهر چه هست حالم اکنون هم به است هم مدتیست اندرتبم گه برقص آید دلم گه پر از اختر شود رنگ شبم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385ساعت 20:9 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
بن بست خاطره ها بن بست خوشی من واو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|