![]() |
![]() |
|
|
دشتی را دراين نزديکيها ميشناسم٬ که سر سبزترين دشت خداست وخيال انگيز ترين درختان وزيبا ترين گلها را در دل دارد.هر گلی را که تصور بکنی درآن هست. گل زيبای ظهور اسلام در دشت کوير.گل نوزاد يتيمی که گلی در دل داشت. گل پر برگ شب قدر عزيز وگل لاله که محرم بهوا رفت که رفت. اين دشت که از آن با تو سخن ميگويم دشت عشاق ازل تا ابدست.دشت پر مهر بلوغ انسان.دشت پر حادثه و پر احسان.دشت زيبای حضور ملکوت بر همان طفل يتيمی که شنهای حضورش داغ است. اما اين دشت که همه جا هست با يار رمز خواهد بهر ورود ابدی.رمز سختی که آسان بود گر واقف باشيم .گر به دل اين رمز را حک بکنی با مدادی ازجنس ايمان سليس٬ پيروزی.هرزمانی که دلت پر بکشد در باز است٬ ميرود دل بتماشای ملايک به فضا ٬ به سفر در حرم کربوبلا٬ می رود تا برسد بيت خدا٬ ميرود تابه تماشا بنشيند وحضور. رمز را ميگويم با جان ودل حفظش بکن.رمز اينست ((لااله الا الله)) ترکش مکن. جمله ای پر معناست که چو گويی ملايک ببرندت به ترنم سر دست و ببالا ببرندت سر شوق. رمز وارد شدن ما به سما٬ رمز نزديکی انسان به خدا٬ رمز عاشق شدن چلچله ها نيست بزرگی به خدايی الا الله. البته اینم بگم که من فقط این دشت رو میشناسم وحالا حالا منو راه نمیدن.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 17:16 توسط حسین |
|
|
تا به کی من نبودم دستم بود تقصیره آستینم بود رها کنیم این بازی رو تقصیرو گردن بگیریم ما که تو این دوره زمون آستین پیرهن نداریم تا کی از توپ قلقلیه هی واسه هم لاف بزنیم شاید یکی بابا نداشت آتیش به قلبش نزنیم آچین واچین بازی بسه من دیگه بیرون نمیرم زیر درخت آلبالو دنبال دستمال نمیرم دیگه ازین بازیها بس همدیگه رو دور نزنیم بیایید بریم دشت سکوت فقط بهم زل بزنیم!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 18:59 توسط حسین |
|
|
دست در حوض یتیم
غصب آبی به وضو وادای نمازی ازسر زرق وریا در پی قدقامت شیطان نه اذان ودوصد پیشانی بسجود بر سر داغ ترین مهر که نشانش بماند به جبین راه کعبه آمال به پیش و شوق طواف گرد بیت الحرم مال حرام وچه خوشدل شوند این خلق ریا از گرایش دل ما به ماجرا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 22:1 توسط حسین |
|
|
شب چشاتو هدیه کن سری به شانه ام گذار
لخت کن این صدای دل سینه به سینه ام گذار (برای اخراج هوس بر لب من جبین گذار) لذت لمسی برسان تنت به دست من گذار جرعه ای مستیم بده لعل لبت به لب گذار چنگ بزن کنون به دل به بزم عشق نوا گذار |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 12:53 توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:28 توسط حسین |
|
|
تا به كي چو كفتار مردار جويي؟
تا چند چو طوفان غبار مي پويي؟ همچو بلبل آواز مستانه سرده وز درخت وجودت عاشقانه برده چو نارون خستگان را سايه باش چشمه زلال تشنگان را مايه باش از عشق لبريز كن دل را آباد شو سيب شيرين طعم نوش زندگان شو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:26 توسط حسین |
|
|
گر یک محبت کنی من صد کنم
جان بنثارت زیاده از حد کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 18:55 توسط حسین |
|
|
یادش بخیراون روزاکه باجه های تلفن قانع بودن به دوریالی یادش بخیر اون روزا تو سیسمونی بچه ها شیر خشک جایی نداشت قرص اکس لازم نبود بخدا برای اخراج فضا چشم وهم چشمی که هیچ جایی نداشت تو نذری همسایه ها یادش بخیر همون روزا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 21:42 توسط حسین |
|
فعلا که سنشون کمه حالیشون نیست!! ولی دارم برا آینده بهشون آموزش میدم که.....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 23:59 توسط حسین |
|
|
با توام ای غم دیرین !
تو که غصب کردی کلبه این ساده دلم با خود تو فکر بر پایی باش... که دگر مفت بتو من ندهم خانه دل دل خود خواهم شست به اکسیر نشاط پای آبشار کلام ودهم رهن بسودای نوایی که شنودش بدهد لرز به دیوار دلم تو هم ای غم برو هر جا بجز از قلب من ویاران دگر که دلم نیست خرابه قفسی که درآن بوف به آواز شود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 19:8 توسط حسین |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم خرداد 1385ساعت 1:37 توسط حسین |
|
|
یک سلام داغ خدمت دوستان گلم
با اجازتون باید بگم مثل اینکه خیلیا تو درک شعر اشتباه کردن... من فکر میکردم واضح نوشتم ولی .... سردی عشق وافتادن از پرتگاه روشن میکنه که منظورم چی بوده... ضمنا لذت مناجات با خدا هرگز به ...نمیرسه.
ای که خوشنامی بکوی عدل واحسان وشهامت سرور ومولای ما واضع وضع درایت راکب رخش ولایت صاحب جود ووفا بنده ناب رب رحمان مالک ملک شجاعت والد تربت وخاک٬مولد قبله حاجت حامی حق ویتیم حاکم حکم عدالت شاهد غصب ولایت در دیار ناکسان یار غار مصطفی(ص) ناصر نصر دیانت ای ترک خورده جبین از دست نااهلان دین منت حق بر زمین ساقط سقط ضلالت تک رو خندق و خیبر شامخ صلح وستیز خالق راه بلاغت صانع صنع ضیافت برلسان هر لحظه نامت جاریست ای که هستی شهره شهر عبادت |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 12:6 توسط حسین |
|
|
وبازهم احساس!
این طفل خطاکار چه ساده ببازی گرفت این دل تنگ مرا وبرد مرا چند صباحی به مناجات تاخود سردی عشق وچنان برد مرا به عرش برهوت که چشهایم کور بود پرتگاه را وتنها چرخشی کافی بود افتادنم را!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت 14:27 توسط حسین |
|
|
درين دوران گمراهي كه داند رسم شيدايي
درين ملك پرازآيين چه شد رسم اهورايي
چه آمد بر سر اسلام كه همكيشان دغل گشتند به روي صورت امت نقاب آمد به كارايي مگر فرداي محشر را نداريم باور وايمان كه اينگونه درين دنيا فكنديم رخت كامرايي درين دنيا دوروزي بيش نباشيم ما به مهماني چرا در لشكر شيطان كنيم با دين صف آرايی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 11:40 توسط حسین |
|
|
نا مرد را مردی آموختن خطاست جانم خطاست جور نامردی هرکس را کشیدن هم خطاست نا که با مردی نشیند آنرا آزمودن خطاست چو نامرد میداند مردی کردن خطاست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 23:25 توسط حسین |
|
|
در چنین ماهی سالهای پیش
من گرم بودم ببازی و دلم گیر ریش ز موطن دور بودم وازیار جدا شادیم زنگی بود ودیداری گه به گاه به امید رسیدن بودم دمادم که ناگه تیر بیرحم زمانه زد به قلبم زد این تیر وروحم دو نیم شد تن آن یار زیبا خاک را ندیم شد مرا حاصل کنون بوسیست برسردی سنگ مزار خسته ام از دوریش ای خدا٬ منهم به مرگی کن دچار |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:14 توسط حسین |
|
|
رخت رفتن بر تنی آخر چرا؟
غصه بر دل مینهی ای مه لقا شمع من از تو خیال بی توییست پس همان بهتر حرامم داری این نیمه صفا ... اینو سمانه جون لطف کرده تصحیح کرد. که ازش بسیار ممنونم..
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 2:39 توسط حسین |
|
|
در سحر هیچ خبری از دل بی تاب نبود
چشم هیچ عاشقی گرم وپر ازآب نبود خبر از مستی وآوازنبود شاهدی بهر من وراز نبود نه عزیزی نگران دست به دعا نه دلی تشنه بدیدارخدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:48 توسط حسین |
|
|
نه به روم رومی ام من نه به زنگ دارم آهنگ
به میانه ای اسیرم که تاملم شده جنگ
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 13:40 توسط حسین |
|
|
ماه در حال هجرت است
و خورشید آزمند به جای گیری ماه اما پلکهایم هنوز بی تابند وندارند تاب پنهان کردن چشمهای سیاه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 14:33 توسط حسین |
|
|
این بلاگفا هم خوب یاد گرفته ضد حال زدن رو.... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 18:5 توسط حسین |
|
|
ظهر است وهوای داغ
خورشد مست شده است وباج میگیرد خنکای سایه را از رهگذران ومن اندر تب دیدار دگر لحظه ها را با دست به شماره نشسته ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 11:23 توسط حسین |
|
|
یکی تشنه وخسته یکی بطری بدسته
یکی گرسنه ولخت یکی رو پول نشسته یکی غمین ودلخون زدرد بینوایی یکی مست وغزلخون زشوق آشنایی یکی گوشه مسجد به عادات وعبادات یکی نشئه کفره تو این دیر خرابات یکی زبی دوایی به خود کشی تن میده یکی ز فرط شادی سراغ افیون میره یکی برای مردن حتی یه جا نداره یکی تا پیش ابرا آپارتمان میکاره یکی عشق ومحبت شده براش خیالی یکی شیرین ولیلی خوابونده روی قالی ...یکی ز بس که مسته جام وسبو شکسته یکی زحسرت نان کنار راه نشسته
در نمازم رقص شیطان پیداتر بود از خدا در خلوت هم عشوه هایش جلوه نما هر چه قل خواندم درین ماتمکده نبود پناهی از ابلیس به خدا ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 11:30 توسط حسین |
|
|
لحظه وداعمون اون روز تما شایی بود
تو سکوت هردو فریاد بی فردایی بود آه سینه سوزه تو هق هق گریه های من لحظه رسیدن سرود بی فردایی بود بغض راه نفسم رو بسته بود بین ما پرده اشک نشسته بود (...) نمیدونم شاعرش کیه ولی خواننده اسمش پیام بود..
این هفته اینقدر بد بود که هنوز سردردم خوب نشده... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 23:38 توسط حسین |
|
|
چسبي بردماغش بود و لچكش تنها تحمل پوشش نيمي از موهاي نيمه بورش راداشت . لباسش چنان بود كه گويي آماده پريدن در آب است. راه رفتنش عجيب بودمثل جويدن آدامس بادكنكي و عابران را به اميد رسيدن به در باغ سبز غرق هوس ميساخت. حضورش ترافيك پياده رو را كند كرده بود. گستاخي به اميد وصال به او نزديك شد ونرخ گوشت را جويا شد غافل از اينكه طرف خود قصاب است. نيشش در محدوده چسب باز شد وگستاخ را حوالت به عمه داد.تازه جنگ شروع شد كه پرسش عابري از احوال زمان دستور تعجيل را براي من صادر كرد و من ناگزير از ديدن اين فيلم بالاي شانزده سال محروم ماندم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 17:56 توسط حسین |
|
|
تا به کی دنبال آرزوهای محال
حسرتهای داغ دنیا درسرواندر خیال آرزوها باطلست بی انجام عمل طفل بدنیا می آید بعد از حمل حمل ما تنها خیال عملست این خیال همسان نوزاد خلست جهد ما خود قصه خوش باوریست قبر بی میت نداده بر کسی شوق گریست توسن عمر میتازد بی فوت وقت خواه سست گیر زندگی خواه سخت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 13:6 توسط حسین |
|
|
بلاگفا را چت روم كنيم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 12:44 توسط حسین |
|
|
زدیوان عالم به هرکس برگی رسید
چو نوبت بمن افتاد شد بی برگی پدید من کنون در پی برگ وبرگها تمام چاره من چیست که دریا نزدم خشک ... بوی نرگس لخت وعریان در فضا می کشد دل را بسوی نا کجا کی شود مارارسد طعم وصال فارغ آیم از فراغ وترس رسوایی حال |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:21 توسط حسین |
|
|
مکن درراه ناهموار عشق طی طریق
دل بتنهایی نگه دار فارغ از رنج ودریغ سد معبر کرده اند راه را این سالها عشق هوس گشت وبماند آمالها زلف یاری را که باد سعیها داشت در دیدنش لخت وعریان گشته اکنون شاد اهریمنش آن لب لعل شکر خا را چه سود زانکه هردم بر لب نامحرمی کرده قنود سینه پنهان بزیر دفتر رخت ولباس چاکش اکنون واشده بهر طلا واسکناس این چنین است بعض عشقها اینزمان عشق خواهی حال یا پیوند زنان |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 12:19 توسط حسین |
|
|
امشب پرم از خالی زنبیل سکوت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 0:0 توسط حسین |
|
|
پر سراب است روح من
جرعه ای آبم دهید از شب خاطره رختم بکشید تا خود حادثه راهم ببرید |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 23:28 توسط حسین |
|
|
محبت را به شمعی هدیه کن
و شمع را به افتاده ای... |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم خرداد 1385ساعت 0:37 توسط حسین |
|
|
پلکها رابتکان٬
کفش بپا کن وبیا.. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:49 توسط حسین |
|
|
تبر ضربه را رها میکند
بی هیچ شرمی در چشم تبر زن و درخت٬ تنها دردش را بر زمین سجده می کند وخیال ما تنها قلم را می جوید وکاغذی از الکل سرد این باطله ها نا پاک شده این باور ما باور کن این تبر بر پیکر ما هم درختی در پی است گر نه امروزست ز نوبت شاکی است پیش از آنکه برسد بر تن ما جمله اندیشه کنیم نه!عشق را تعطیل نکنیم فقط این باور تلخ را به مسلخ ببریم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 17:11 توسط حسین |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 16:36 توسط حسین |
|
|
دعایی که جبرییل توی چاه به یوسف (ع)آموخت: خدایا! ای مهربان ونیکویی کننده٬بالاتر از هر مهربان٬درتمام حالاتم به من مهربانی کن آنگونه که دوست دارم و خشنودم کن در دنیا وآخرت. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 19:29 توسط حسین |
|
|
قابی بافته ام
ازپرشبنم وگوشواره کاه وکمی جوهر شب بوی سیاه وبدان روح خواهم داد با همان عکس که از آه دلم پررنگست بدهم نبض اتاقم به قاب وبه چشم زوم کنم تصویرش که مبادا مرا یاد فراموش شود از فلان غنچه عشقی که هرگز نشکفت
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 15:2 توسط حسین |
|
|
عشق یعنی گذر ازسطح پوشالی ذهن
رستن از بدنامی عقل٬واشدن در قید دل عشق یعنی فتح دل بی هیچ اشارت ٬با گذر از چشم او شوق بیتابی دیدار ٬اضطراب وصل وتکرار عشق یعنی تسخیر افکار درورای یاد او جنگ احساس وغریزه٬بخشش قلب واراده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 0:24 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
بن بست خاطره ها بن بست خوشی من واو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|