تبليغاتX
فصل سرخ مهتاب

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:14  توسط حسین | 
توی گرمای نفسهات دل من یه رهسپاره

جاده چشماتو وا کن موندم فایده نداره

بذا با سکوت براه شم تا پل غروب چشمات

بیا با دست گره ای زن نفسم رو با نفسهات

بذا با ابری چشمام آب بشم رو گل گونت

چتر موهاتو رهاکن که منم مست ودیونت

من هنوز خامم وتنها سفره علاجه پختن

بیا وهمسفرم شو تا ته جاده رفتن

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 11:29  توسط حسین | 
محرمان نامحرمند واجنبیها محرمند

کار ما بین خدایا٬ غافلان اهل دلند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 11:22  توسط حسین | 
غافل ازواقعه پا آمده ایم در به میان

بیخبر جست کند عمر٬بی ثمرتربه نشان

نه بدانیم  که روح از چه بدادند  گل ما

نه بدانیم که چیست فلسفه٬ در وصف حیات دل ما

طاقتی نیست به اجهازمعما وگیجیم بخیال

دامن دختر دنیا بدستیم و پی جاه وجلال

خواب مستی بربود از سرما جستن خویش

گم نمودیم وندانیم کئیم در تن خویش

شب ظلمیم ونخواهیم بدل نور خدا

جنس گردیم و به بادی به هوا

پنبه در گوش بهنگامه اصوات ثواب

چشم بسته کی کند دید٬جمالات کتاب؟

بس همین دانیم٬  که از خامی خویش

طعنه بر بخت زنیم ٬آه بکشیم بر سر خویش

وقت کنون هنگامه آنست٬ صلیقی مینای دل

کشتی نوح بر زمینست ٬وارهیم از آب و گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 18:35  توسط حسین | 

ازاسب نیفتاده زاصل افتاده ایم

آب چشمه گل نمودیم و به راه افتاده ایم

گشنگی های خیال از ما ربود ایمان ودین

آنچنان کز شوق خرما بی خدا افتاده ایم!

 

اینچنین تند وشتابان در مسیر حادثه!

آخر این طرز انتحار رسم از کجاست؟

بر سر شعر وترانه واژه های تلخ وزرد

بر صدا وساز وآهنگ چنگ نفرین  آمده

کوس رسوایی زنند٬ بر ما چه باک!

ما به دلخواه آمدیم اندر مسیر حادثه

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 19:29  توسط حسین | 
شکلک خنده بر رخم نه از نشان بی غمیست

کمی گزیده تر نگر

سرخی رخ از سیلیست

لخت در آ بچشم من

ببین که از دردو غمش بجز مجال گریه نیست

خنده نقاب این غمست

ورنه چو من مرده دلی چه حاجتش به دلخوشیست

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:13  توسط حسین | 

من بودم واون وخدا

بایک سبد نذر ودعا

من به نیابت شما

اونم یه ریزخدا خدا

گفتیم خدا رخصت وقت

ما اومدیم چونه زنی

اون این میخواد این اون میخواد

ما هم که عالمی خودت

خدا تا دید ما پرروییم

گفت این کلید اونم بهشت

منم که تخس وبی حیا

کلید سازی اصغر آقا

حالا بشین هی بدبگو  بگو خدا پا نمیده

به بنده های بیحیاش مهلت احیا نمیده

بابا دلش پره خدا

از شیشه خورده های ما

میگه چقد چشم بذارم رو گنداتون آی آدما

گذشتنم حدی داره چش سفیدای بیحیا

من تا دیدم هوا پسه گفتم الموت بر وسوسه

گفتم خدا آدم میشیم ایندفه حرفمون راسه

یالا دیگه دست به سینه فضولی پر شیطونی پر

والا قفل عوض میشه   همه میمونیم پشت در

 .

اون وقته که هی خر بیار تا باقالی بار بکنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 11:36  توسط حسین | 

هم مرام پاشو به شادی کارت  دعوت اومده

از خدای مهر واحسان پیک رحمت اومده

زودی باش گنه رها کن کفش مهمونیتو پا کن

قافله منتظر ماست زودی باش خودت رو جا کن

غم مخور به پر گناهی خدا جون خودش پناهه

تو بیا بریم به بزمش تا ببینی که چه ماهه

وای هنوز که تو نشستی

دل به بهونه بستی

معدم اله حالم بله

روزه برا من مشکله

پاشو پاشو تنبلی بس  اینا تمومش بهونس

پاشو یه حالی بکنیم از ته دل توپ وملس

راستی خانم  آی آقاجون

دعا یه وقت یادت نره هر سحری وقت اذون

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:2  توسط حسین |