![]() |
![]() |
|
|
از زخم دوست لباسی به تن دارم به شکل نیزه بر پوست تنم بنشسته ((انسان چیست؟واین موجودی که بدین سرعت نامش از زبانها ویادش ازخاطره ها محو میشو به چیز دلخوش است؟!!!)) مدتی هست تا چشم بر هم میگذارم٬نقش فریبنده روی تو همچون آیینه در برابر چشمانم مجسم میشود.نمیدانم که این مافات است یه رحمات. مافات که نمیتواند باشد ٬زیرا عشق را مافاتی بجز از نیکی نیست. رحمت هم که مباد٬زانکه زمن بربوده صبر وقرار. خلاصه هر چه که هستی از فراغ تو ناچار در آیینه خیال با تصویر زیبای رویای تو در راز ونیازم. ((خلاصه کردن عالم خلقت در یک موجود٫وبزرگ کردن یک موجود تا مقام خدایی عشق یعنی این.)) ((آنروز که یک زن از جلوی شما بگذرد در حال خرامیدن از خود نور ببارد شما از دست رفته اید شما دل را باخته اید دیگر چاره ای ندارید٬جز یک کار٬باید چنان با صبر در فکر او سیر کنید و به یادش باشید تا او هم ناچار شود به شما فکر کند.)) ((ازترجمه های ذبیح الله منصوری))
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 7:51 توسط حسین |
|
|
بسه دیگه آیینه ها دردمو هی داد نزنید شکستن این دلمو تو چهره فریاد نزنید نمک نباش موی سپید به زخم وسوز جگرم که من هنوز جونمو زعشق چنینست اثرم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم آذر 1385ساعت 17:15 توسط حسین |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
بن بست خاطره ها بن بست خوشی من واو آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|